مركز پژوهش كتابخانهء مجلس شوراى اسلامى (جمعى از نويسندگان)
174
گنجينه بهارستان (علوم وفنون پزشكى)
علاج « 1 » : هرگاه كه احساس كند كه غذا در معده تباه شد « 2 » ، در حال قى كند « 3 » تا معده پاك شود . و در « 4 » هيضه هيچ حركت نبايد كرد « 5 » . ليكن خويشتن « 6 » خفته بايد ساختن ، باشد كه خواب پديد آيد « 7 » كه هيضه را هيچ علاج به « 8 » از خواب نيست . و شراب غوره و شراب ريباس دهند « 9 » ؛ و « 10 » غذا مزوره از سماق و زرشك « 11 » . اما اگر اسهال مختلف اللون باشد و با او پيچيدن شكم نباشد و بعيد العهد باشد ، به خوردن مسهل باز نبايد بستن . و اگر ضعف پديد آيد و پيچيدن شكم باشد باز بايد بستن « 12 » . علاج : قرص طباشير پست و سفوف « 13 » انار دانه و رب به دهند « 14 » . و « 15 » غذا مزوره از سماق و مرغ دهند « 16 » . و اگر با اسهال خون باشد ، علاج سفوف نشاسته و قرص طباشير پست و بارتنگ « 17 » و بنگو و تخم شاهسفرم « 18 » و صمغ عربى « 19 » و تخم سپندان « 20 »
--> ( 1 ) . ل : علامت . ( 2 ) . م : شود . ( 3 ) . م : فرمايد . ( 4 ) . م : اندر . ( 5 ) . م : كردن . ( 6 ) . م : + را . ( 7 ) . م : بازديد آيد . ( 8 ) . م : بهتر . ( 9 ) . م : بايد خوردن . ( 10 ) . م : - و . ( 11 ) . م : + بايد دادن . ( 12 ) . م : - و اگر . . . بستن . ( 13 ) . سفوف : داروى كوفتهء بيختهء معجون ناكرده ( لغتنامه ) . ( 14 ) . م : بايد دادن . ( 15 ) . م : - و . ( 16 ) . م : فرمودن . ( 17 ) . بارتنگ : بارهنگ ، لسان الحمل ، در تمام نقاط ايران كمابيش مىرويد . ( قانونچه ، ص 170 ، توضيحات مترجم ) ، « لسان الحمل ؛ نباتى است مانند زبان بره و به شيرازى آن را ورق بارتنگ خوانند . » ( اختيارات بديعى ، ص 396 ) . ( 18 ) . م : شاسبرم . ( 19 ) . صمغ عربى : صمغ نوعى از اقاقياست كه در نواحى گرمسير خاصه در آفريقا و عربستان مىرويد . ( قانونچه ، ص 190 ، توضيحات مترجم ) ؛ « بهترين صمغها بود و نيكوترين آنكه صافى و بىچوب بود و سفيد باشد و چون در آب نهند ، زود گداخته شود . » ( اختيارات بديعى ، ص 269 ) ؛ « صمغ عربى از درخت ام غيلان كه مغيلان نيز نامند ، حاصل مىگردد . » ( مخزن الادويه ) . ( 20 ) . سپندان : به فتح اول ، خردل فارسى باشد و آن تخمى است دوايى و تخم تره تيزك را نيز گفتهاند و به عربى حب الرشاد خوانند و به كسر اول هم به نظر آمده است . ( برهان قاطع ) ، « خردل پارسى ؛ . . . آن را اسفند و اسفندان خوانند و خردل سفيد گويند . » ( اختيارات بديعى ، ص 141 )